.... .... .... .... ....
.

مرگ، دشمن، يا كه دوست آدمي؟

کاظم مصطفوی

مرضيه رفت، مادر كوشالي رفت، صادق و خواهرم پروين ملك محمدي هم پركشيدند. لحظه اي به خود گفتم : « ماه مهر، اما چه بي مهر» و بعد به خود نهيب زدم و حرفهاي زير را با خود داشتم. به عنوان تسليت و يا هرچيز ديگر كه مي خواهيد حساب كنيد.

مرگ بسيار حقيرتر از آن است كه بيايد و چيره شود؛ وقتي ارزشي در انساني تبلور پيدا مي كند. مرگ دوست آدمي است، وقتي كه زندگي، مثل زندگي خانم مرضيه با عزت و شرف و توأم با شجاعت و صداقت باشد. و مرگ دشمن آدمي است، وقتي كه زندگي آلوده به ننگ تسليم باشد. مرگ تحقير مي شود وقتي كه انسان برزمد و مرگ را در آغوش كشد. و مرگ تحقير مي كند آدمي را، وقتي كه موجودي در هم شكسته و زبوني را مي ربايد. و آن وقت است كه آدم احساس «پايان» مي كند. در حالي كه مرگي از نوع مرگ خانم مرضيه يك آغاز است. پايان نيست. پرش و جهشي است از مداري به مداري، و يا شدني است از يك «بود» به يك «باش». مرگ آغاز جاوادنگي است. و نه زوالي گريز ناپذير. مرگ رهايي است از تخته بند تن، و نه «نابود» شدن در ذراتِ كهكشانيِ جهاني بي صاحب و بي قلب.

اين را زماني با خود زمزمه كردم كه با بغضي در گلو، به خانه مي رفتم تا شبي را سحر كنم. شبي كه مي دانستم در طلوعش، ديگر خانم مرضيه نفس نمي كشد. خانم مرضيه با مرگش كه البته جانگداز بود مرگ را تحقير كرد. مرگي كه دشمن آدمي است. و به مرگي كه دوست آدمي است خوش آمد گفت.

و حال به راستي او شاد است يا اندوهگين؟ من روح او را شادتر از هميشه مي بينم. زيرا كه مرگ را در هم شكست و ثابت كرد پيروز نهايي جهان ما، مرگ نيست. انسان است وقتي كه انتخاب مي كند و انسان است وقتي كه پايداري مي ورزد.

مادر كوشالي و صادق، هم كه يكي دو هفته قبل پركشيدند، همين را گفتند. و خواهرم، پروين ملك محمدي، كه مظلومانه در اشرف ما را ترك كرد همين را گفت. و اين را همه و همة ما مي گوييم كه سوگند پايداري خورده ايم. پس اي مرگ، در هركجا و به هرلباس كه مي خواهي به ميدان نبرد بيا كه ما رزمندة آزادي هستيم، و جاودانگي از آن ماست زيرا كه آن را در سيماي مرضيه و مادر كوشالي و صادق و پروين و همة شهيدانمان ديده ايم.

25 مهر 1389